۱۳۸۷/۰۹/۱۹

در راستای خرد

در این وبلاگ سعی خواهد شد نگاهی نو به معنای زندگی و فلسفه وجودی انسان داشته باشیم.
*************************************
انسانیت ؛ بودن یا شدن
مي گويند خوشبخت واقعي كسي است كه زندگيش معنا دار باشد ولي آيا به راستي همه انسانها به اين درك از خوشبختي رسيده اند؟!!! بدون ترديد انسان هر تغييري كه در زندگي خود انجام مي دهد براي رسيدن به آن مفهومي است كه از خوشبختي در ذهن دارد اما گاه مي بيند كه اين تلاش آن تغييرات مطلوب را در زندگي او ايجاد نكرده است ...واقعا علت اين عدم تغيير مطلوب را در كجا بايد جست ؟ حكيمي چيني مي گويد كه {خواندن نسخه كسي را خوب نمي كند...} و دقيقا عمل به همين سخن حكيم مي تواند ما را بسوي گمشده معنايي خود رهنمون سازد . ما بايد بتوانيم درباره خودمان بينديشيم ؛ نقاط قوت و ضعف خودمان را دريابيم و به مسايل خودمان پي ببريم و براي حل آنها پيش از تلاش به حل مسائل ديگران تلاش كنيم ...سعي اصلي ما بايد براي تسلط بر خويشتن باشد... بي تفاوتي و لاقيدي اولين آفت فكري و روحي ماست و در اين جهت حساسيت نسبت به امور مختلف جامعه نيز مي تواند ما را انساني مسئول بار آورد. پيرو بودن محض و بدون انديشه به معنايي ديگر صرف نظر كردن از انسان بودن خود است... مشكل اصلي انسانهايي كه مدعي تسلط بر علم و دانش و به ويژه علوم انساني هستند اين است كه مفاهيم آموخته شده را حفظ كرده اند و نه هضم . هر علمي و بخصوص علوم انساني در مرحله اول نيازمند درك و هضم صحيح است تا بسوي عملي شدن دانسته ها و يافته ها راه بسپارد . ما براي انساني مسئول و داراي هدف و معنا بودن در زندگي بايد بتوانيم عشق و علم و عمل را از يك سو و اراده و قدرت و محبت را از سوي ديگر در خويشتن گرد آورده و هماهنگ كنيم ...بقول آناتول فرانس عالم حقيقي كسي است كه فرق بين‹‹ من مي دانم ›› را با ‹‹ من مي پندارم›› بداند . بنابراين معناي حقيقي زندگي ما در دسترسي به دانسته هاست و فاجعه انديشه زماني است كه شخصي مطلبي را بخواند اما نفهمد و نداند كه نفهميد. با لاقيدي از آنچه بايد باشيم گريز نكنيم چرا كه انسانيت شدن است و نه بودن
**********************
نگرانیهای ما
يك روز پاييزی در صد سال ديگه رو تصور كنيد. در آن زمان ما كجاييم ؟ شما كجاييد؟ لطفا بدون هيچ ملاحضه ای خود را در اين موقعيت قرار بدهيد، با اين واقعيت چگونه كنار می آييد ؟ می بينيد وقتی عميقا به اين موضوع می انديشيم، دلشوره و انقباض های روحی خاصی به سراغ ما می آيد، چون اين موضوعی است دقيقا درباره ما و در حقيقت درباره ‹ من›،،،، من وجودی هريك از ما.... ولی آيا تاكنون به اين موضوع انديشيده ايد كه هر كس تنهای تنها می ميرد؟! مردن كاری نيست كه در آن حتی نزديك ترين اطرافيانمان بتوانند شركت جويند ...من تنها می ميرم ، تو تنها می ميری ،و همه ی ما... تلاشهای ما برای فراموش كردن مرگ و يا دست كم ، كاستن از شدت آن ، معمولا همراه با كاميابی نيست . البته مرگ انديشی در آدمی نتيجه ی مرگ اگاهی است ...ما همواره به مرگ می انديشيم زيرا به خوبی می دانيم كه دير يا زود خواهيم مرد و اين آگاهی بر ميزان رنج تنهايی و غربت ما می افزايد . احساس تنهايی در اين جهان ، بيشتر افراد را از درون می آزارد اما به راستی فكر می كنيد انسان چه راههايی را می تواند برای غلبه بر احساس تنهايی پيدا كند ؟ بدون شك جواب خيلی ها بر قراری دوستی با ديگران است اما آيا دوستی و مهرورزی با اين و آن ، به راستی ما را از آن تنهايی كه شرحش را دادم می رهاند ؟؟؟؟ و حتی اگر چنين باشد چه كسی و تا چه اندازه ای سزاوار دوست داشتن و عشق ورزيدن است ؟؟؟؟ و آيا دوستی و مهر خود را می توان به ارزانی و فراوانی پای هر كسی ريخت ؟؟؟؟ اگر نيك بنگريم خواهيم ديد كه موضوع بسيار بغرنج تر از آن است كه به سادگی قابل حل و فصل باشد ! نگرانيهای ما ، بايد به گونه ای تسكين يابد اما با چه كسی و به چه وسيله اي؟
***********
پس از يك روز پر كار، خيابانهای شلوغ را می پيماييد و به خانه يا خوابگاه خود می رسيد . اكنون تنهای تنها در خلوت خود نشسته ايد ، برای معنا بخشيدن به زندگی ، برای رسيدن به پاسخ پرسشهای انبوه خود، و بالاخره برای يافتن خود و آرام گرفتن در سايه ی اين شناخت چه می كنيد ؟ آيا شما هم جزء انسانهايی هستيد كه از فكر كردن گريزانيد و آن را بزرگترين رنج زندگی خود به شمار می آوريد ؟؟!! البته اشتباه نكنيد، منظورم فكر كردن به نحوه ی ارضاء حس جاه طلبی ، رسيدن به لذت های مقطعی ، و چگونه استفاده يا سوء استفاده كردن از ديگران نيست ! بلكه لحظه ای تفكر برای يافتن خود است و اينكه از زندگی چه می خواهيد ... واضح است كه مهمترين ويژگی انسانی پرسشگری است بنابراين نبايد اينگونه فكر كنيم كه انسان واقعی يعنی انسانی رام و آرام...! انسان، به مفهوم واقعی خود هر آموزه ای را فقط در شرايط خاصی می پذيرد و به عبارتی صحيح اهل چند و چون است بنابراين هر نوع ايدئولوژی و مكتب فكری كه از انسان انتظار دارد از انتقاد كردن و طرح پرسش سر باز زده و فقط بشنود و بپذيرد تفكری باطل و بيگانه با هويت انسانی است . انسان در شكل حقيقی و هويت اصيل خود به هيچ وجه تحت تاثير شرايط قومی ، اجتماعی ، فرهنگی و خانوادگی و دينی خود قرار نمی گيرد و از سر تقليد و تعصب تفكری را نمی پذيرد و به عبارتی اگر تمامی انسانها فقط بر پايه تقليد و تعصب، روش زندگی و انديشه خود را همانند پيشينيان بر می گزيدند امروزه شاهد تحولات نوين در تمامی عرصه های زندگی بشری نبوديم . در حقيقت انسانی كه صرفا بر پايه تقليد و تعصب زندگی می كند می تواند به معنای عام كلمه جزء جامعه ی انسانی شمرده شود و نه معنای خاص آن ، چرا كه اينگونه انسانها به بصيرت و بينش شايسته ی نام انسانيت دسترسی پيدا نكرده اند و در واقع مهمترين وظيفه ی انسانی خود يعنی انديشه و تفكر مستقل و آگاهانه و به دور از تقليد و تعصب را از خود سلب و از مقام انسانيت مستعفی گشته اند ! بديهی است وظيفه هر انسانی در اولين مرحله از زندگی خود جواب آگاهانه و با تفكر دادن به اين دو سوال است كه از بودن چه می جويد و از نبودن چرا می هراسد ؟؟ البته بعضی از انسانها با گذران عمر خود با دلمشغوليهای عادی و روزمره چنين می پندارند كه از اينچنين دغدغه هايی آزادند اما واقعيت آن است كه اين دغدغه ها جزء لاينفك انسانيت است هر چند كه به هنگام سلامت و عافيت كمرنگ می شوند ولی از بين نمی روند اما با كمترين رنج حاصل از بيماری ، تنگدستی و نا كامی به انسان هجوم می آورند و هنگامی گريبان او را می گيرند كه او تنها شده است و ... **************************************************
واقعيتهای آشكار جاری در اطراف ما اين حقيقت را بر ما روشن می سازند كه بسياری از آدمها پيش از آنكه خود را بيابند از جهان رخت بر می بندند ...پس بياييد تا فرصت باقی است خود انسانيمان را بيابيم......
انسان و با ورهایش
بعضي ها بر اين گمانند كه باور داشتن و با تمام وجود اعتقاد ورزيدن به موضوعي خاص ، معادل با موجه و درست بودن آن است اما اين نوع گمان، دقيقا همان فاصله اي است كه مابين تعصب و جانبداري با پذيرفتن همراه با عقلانيت وجود دارد . وقتي بدون هيچ دليل و مدركي چيزي را مي پذيريم و يا بر آن اصرار مي ورزيم در حقيقت دچار تعصب و گرفتار پيش داوري شده ايم و در مقابل وقتي موضوعي را با دلايل مي پذيريم و يا بدون دلايل كافي نمي پذيريم به وظيفه عقلاني خود عمل كرده ايم . حتما شما هم افرادي را ديده ايد كه وقتي از آنها مي پرسيد كه چرا به اين موضوع يا آن موضوع باور داريد پاسخ مي دهند : چون اين موضوع يا آن موضوع را كاملا باور كرده ام ... مي بينيد اينگونه پاسخ گفتن ، در واقع طفره رفتن از پاسخگويي مسئولانه است . اينكه شخصي به مطلبي به هر علت باور بسيار زياد داشته باشد غير از آن است كه دلايل و شواهدي هم بر اين باورش دارد .البته اين سخن بدين معنا نيست كه هر دليل و شاهدي مي تواند توجيه كننده هر باوري باشد و در حقيقت باوري كه با دلايل و شواهد متناسب توجيه نشود هيچ فرقي با باوري كه اصلا توجيه نشده ندارد همچنان كه هر قفلي بايد با كليدي باز شود اما هر قفلي را نمي توان با هر كليدي باز كرد. باورهاي آدمي به دلايل و بر اثر زمينه هاي كاملا متنوع و گوناگون در ذهن او شكل مي گيرد . بعضي از باورها تنها به سبب تاثيرات قومي ، خانوادگي ، فرهنگي و يا تاريخي خاص مقبوليت مي يابند . شكل گيري باور در ذهن آدمي بر اثر چنين عواملي با شكل گيري آن در نتيجه به كار گيري شواهد و دلايل كافي فرق مي كند . اگر پذيرفتن باورهايي از سوي شخص تنها به سبب اوضاع خانوادگي ، قومي يا شرايط فرهنگي ويژه اي باشد پس منطقي است كه با دگرگون شدن هر كدام از اين عوامل بايد در انتظار دگرگوني هايي در باورهاي او باشيم . با توجه به دلايل شمرده شده مي توان گفت كه شكل گيري باورها به دو نوع است :۱-باورهاي اتفاقي و بر اثر عوامل بيرون از اختيار انسان مثل خانواده و قوميت و فرهنگ كه ما را به باورهاي خاصي مجبور مي كنند و خودمان هم هيچ اختياري در اين فرايند نداريم زيرا خودمان خانواده ، مليت و يا جغرافياي سكونتمان را انتخاب نكرديم ..۲- باورهاي تحت كنترل و از روي اختيار و خود خواسته كه در اين نوع مهمترين تدبير همان در اختيار گرفتن و تغيير اختياري شرايط شكل گيري باورهاست كه براي انجام اين كار مبناي ما به جاي خانواده ، قوميت يا فرهنگ و دين خاص ، بايد دلايل و شواهدي باشد كه از درستي اين باورها پشتيباني كند. پس مي توان گفت كه هر انساني وظيفه دارد تا جايي كه مي تواند باورهايش را از شكل ناخواسته ( نوع اول) در فرايندي آگاهانه به شكل خود خواسته( نوع دوم) در آورد و اين فرايند همان استفاده و به كارگيري شواهد و دلايل در اثبات يا تاييد باورهاست . البته نمي توانيم بگوييم كه هر گاه با به كارگيري شواهد و دلايل باورهاي خود را شكل مي دهيم به اين معناست كه حتما اشتباه نمي كنيم ...امكان اشتباه و رفتن بسوي باورهاي نادرست همواره پا برجاست اما نكته مهم اين است باورهاي شكل گرفته شده بر اثر اوضاع و احوال خانوادگي ، قومي ، اجتماعي و يا تاريخي وديني بيشتر در معرض خطا هستند و در حقيقت تلاش اصلي هر انساني اين بايد باشد كه از نادرستي و كذب باورهايش كاسته و خود را در موقعيت هاي مطمئن تري قرار دهد. زندگی در سایه تردید هيچ كدام از ما نمي دانيم فردا چه پيش مي آيد ...هنگامي كه گمان مي رود همه چيز به سامان و رو به راه است ناگهان رخدادي غير منتظره همه چيز را دگرگون مي كند ...اين رخداد ممكن است بر اثر اوضاع اقتصادي و يا ناشي از عوامل اجتماعي و طبيعي باشد !!! حتي اگر خود ما نيز چنين رخدادي را در شكل حاد آن تجربه نكرده باشيم اما از دور و نزديك خبر آن را درباره ديگران شنيده ايم،،، اما همه رخدادها تنها در زندگي روزمره و در بخش آشكار زندگي اتفاق نمي افتد .... يكي از اين رخدادهاي پيش بيني ناپذير ، در ذهن و درون ما انسانها روي ميدهد. بسياري از ما در حالت عادي چنين مي انديشيم كه وضع و حالمان خوب و مجموعه باورهايمان منطقي و به قاعده اند و از درون هيچ ملال و ترديدي نداريم اما گاه و بيگاه حس مي كنيم آنچنان كه انتظار داريم نيستيم ...روزها و ساعتهايي براي ما پيش مي آيد كه در آن بي هيچ دليل و علتي احساس ناخوشايندي نسبت به بعضي امور پيدا كرده و درباره بعضي از باورهاي پيشين خود به ترديد و دو دلي دچار مي شويم ...اين ترديدها گاهي بسيار ساده هستند و منشاء عادي دارند و با كمي دقت و كنكاش به علت آنها پي مي بريم و سپس به سادگي از آنها رها شده و به آرامش پيشين باز مي گرديم اما نوع ديگر اين ترديدها به حدي تامل برانگيز و پيچيده و جدي هستند كه بر همه اضلاع و زواياي زندگي دروني و ناآشكار ما نفوذ كرده و ما را بي تاب مي كنند و در اين هنگام است كه كه به اين سو و آن سو مي رويم تا شايد از چنگ آنها رهايي يابيم و آرام گيريم اما به زودي به اين درك مي رسيم كه اين ترديدها به سادگي ترديدهاي قبلي نيستند و رهايي از آنها نيز موقتي است . البته شايد نتوان باورها و مسئله هايي كه ترديد درباره آنها ما را آشفته مي كند ، دقيقا برشمرد اما برخي از آنها در زمره جدي ترين باورهاي ما هستند ...باورهايي كه با تولد ما، ناخواسته با ما متولد شده و رشد كرده اند و اكنون در صدد تغيير ماهيت از شكل ناخواسته به حالت خود خواسته هستند.!
پاسخ پاسخها
معنای زندگی برای کسی مفهوم است که بتواند هدف خود را از زندگی دریابد. به واقع ما در زندگی به دنبال چه هستیم ؟ بسیاری از مردم نمی توانند پاسخ کاملی به این پرسش بدهند و یا پاسخ آنها در حد و اندازه این پرسشها نیست . بعضی می گویند هدف ما تربیت فرزندان خوب است ...بعضی دیگر رسیدن به رفاه و امنیت را در زندگی هدف می شمارند و گاهی هم به اهدافی مانند رسیدن به عدالت و محو تبعیض از جامعه بشری و یا رهایی از رنج و محنت و رسیدن به آرامش و مانند آن اشاره می کنند ، اما فارغ از امکان رسیدن یا نرسیدن به این اهداف ، آنچه واضح است این می باشد که حتی اگر این اهداف قابل وصول نیز باشند باز پاسخگوی معنای زندگی نیستند و نمی توان آنها را معنای زندگی به شمار آورد و در واقع هدف نهایی هدفی است که نتوان پس از آن هدف دیگری را فرض کرد . هر هدفی که خود به پرسش دیگری درباره هدف بینجامد نمی تواند هدف نهایی باشد و در حقیقت هدف نهایی هدفی است که خود عاملی برای رسیدن به هدف دیگری نباشد و آن پاسخ نهایی که پس از آن دیگر نمی توان این پرسشها را مطرح کرد همان هدف نهایی و به عبارتی صحیح پاسخ پاسخهاست . بسیاری از نظریه پردازان و بخصوص نظریه پردازان دینی کوشیده اند که چنین هدفی را فراروی زندگی آدمی به تصویر بکشند و آن را در رسیدن به سعادت اخروی و رهایی از رنج این جهانی و مانند آن به شمار آورند ولی فقط با اندکی تفکر،آیا نمی توان پرسشهای بی شمار دیگری را برای لزوم رسیدن به چنین سعادتی و فهم آن و نحوه رسیدن و چرایی رسیدن به آن مطرح کرد ؟؟؟؟؟!!!!!
پرسشهای بی پاسخ
شاید تاکنون برایتان پیش آمده باشد که خسته از کار و فعالیت روزانه به خانه بازگشته و در گوشه ای آرام به خلوت و تنهایی خزیده و از خود پرسیده باشید:<<هدف از این همه تلاش و دوندگی های روزمره چیست ؟>>.همین پرسش را می توانید درباره همه فعالیتهای یکسال اخیر زندگیتان نیز بپرسید .البته این پرسش برای بسیاری از فعالیتهای روزمره جوابی سطحی و معمولی دارد مثلا هدف از رفتن به استخر، شنا کردن و تفریح است و هدف از خوردن غذا کسب انرژی و هدف از مطالعه کسب آگاهی و دانش می باشد، اما وقتی این پرسش درباره هدفهای جدی تر مطرح می شود می فهمیم که پاسخها به همین سادگی نیستند و پس از کمی کلنجار رفتن با خود و اندیشه های نیمه تماممان، تازه می فهمیم که به کلاف سردرگمی رسیده ایم و باپاسخ دادن به هرپرسشی ، پرسشهای تازه تری رخ می نماید و به زودی به پرسش اصلی یعنی درباره هدف از کل زندگی می رسیم که چرا و برای چه زندگی می کنیم ؟ و در این مسیر اندک اندک پی می بریم که تا نتوانیم به هدف زندگی دست پیدا کنیم نمی توانیم معنای آن را بفهمیم و اگر هیچ هدف قابل قبول و منطقی که پرسشهای بی جواب جدیدی را ایجاد نکند برای زندگی پیدا نکنیم در آن صورت نقاب از چهره آزار دهنده این پرسش برداشته می شود که آیا به راستی زندگی پوچ و بی معناست ؟؟ البته شاید بعضی از انسانها از سر درماندگی ، بعضی هدفهای موقت و کوتاه مدت را معنای زندگی خود بدانند اما مسلما چاره کار این نیست و موضوع بسیار جدی تر و ژرف تر از این توجیه هاست.........
پازل حقیقت
هر انسانی به دليل تفاوت ماهيتيش با ديگر جانداران وظيفه داردكه به تحليل درست آموخته ها وبرداشت منطقی از آنچه به عنوان فلسفه زندگي می خواند و می شنود برسد. جهت نیل به این هدف ابتدا بايد تمامی نظرها و تحليل ها را بشنود و بخواند و بفهمد وبعد با درك درست وبدون تعصب وباپشتوانه نيروي عقل و منطق اگر توانست؛ تحليلي مستقل وعلمي و منطقي از آنچه فهميده است را ارائه دهد و اگر به تحليلي مستقل دست نيافت حداقل از بين تحليل ها وروشها وراهكارهاي موجود بهترين آنها رابراي فهم و تفسير آنچه در جهان و جامعه خودش می گذرد برگزيند .هر انسانی وظيفه دارد به اقتضای وظيفه انسانی اش مشكلات وتعصبات ومحدوديتهاي فكري نسلهاي قبل ازخودش را به ارث نبرد و تا جايي كه مي تواند از انتقال معايب و نواقصات فكری و روشهای غلط گذشتگان به نسل خود و نسل بعدی جلوگيری نمايد. وظيفه اصلی يك انسان ، دست يافتن به جايگاه واقعي فكر و انديشه درست است . در این راستا بايد گفت كه تمامي تفكرات و نظامهاي فكري موجود در جهان در اداره جوامع بشري نقاط قوت و ضعفي دارند و ذهن پويا ي یک انسان وظيفه دارد كه طی راهكارهاي منطقي با تمامي اين نظرات آشنا شده و نقاط قوت هر تفكر و نظام اجتماعي را از نقاط ضعف آن تفكيك كرده و با چيدمان نوين نقاط قوت در كنار هم و افزودن روشها مستقل جديد به آن الگويي كم عيب و نقص را براي اداره جامعه خود ارائه دهد و اولين قدم در اين راه دوري كردن محض از تعصب كور و جاهلانه به افكار و عقايد و روشهايي است كه به صورت ارثي و سنتي در جامعه رواج دارد چرا که تنها دليل ماندگاري آن رسوبات ذهني و رفتاري در جامعه؛ همانا تعصب كور و بدون منطق است . يك انسان آگاه و انديشمند و منصف براي سنجش و داوري در مورد هر فكر و روش و بطور كلي در مورد هر چيزي ،ابتدا بايد در يك جايگاه بي طرف قرار بگيرد بطوريكه هيچ تمايل مثبت يا منفي به هيچ يك از موارد مورد سنجش نداشته باشد و آنگاه با جمع آوري شواهد و دلايل منطقي و قابل دفاع كه هيچ خدشه اي را نتوان بر آن وارد ساخت الگوي مورد نظر خود را ارائه دهد و البته اين منطق در تمامي اجزاي زندگي يك انسان بايد صادق باشد.هنگامي كه در بررسي يك موضوع ،روش و يا تفكر، اصل بي طرفي رعايت نشده باشد و تمايلي يا ضديتي هر چند پنهان و به دلايل مختلف به يكي از موضوعات وجود داشته باشد نمي توان به يك قضاوت و نتيجه گيري صحيح و قابل دفاع رسيد زيرا تعصب و حب و بغض هر چند خفيف ، بسياري از راههاي رسيدن به مفهوم درست را براي انسان مسدود مي كند . اولين اصل براي برداشتن اين سدها اين است كه بدانيم حق و عدالت نمي تواند منحصر به يك تفكر خاص باشد.مفهوم حق و عدالت همانند قطعات يك پازل است كه هر قطعه آن در دست كسي است و يراي شكل گيري صحيح و واقعي طرح اين پازل نبايد كسي را كه قطعه اي نزد اوست ناديده گرفت يا حذف كرد و بايد بدانيم كه تنها از چيدن صحيح و بدون كم وكاست اين قطعات پراكنده است كه شكل حقيقي پازل حقيقت آشكار خواهد شد... در ادامه بحث بالا در مورد انسان انديشمند بايد گفت انسانهايي كه تفكرات نو و بكر را در ذهن خود نگهداري كرده و آن را منتشر نمي كنند در واقع به مغز خود مي آموزند كه ديگر نو آوري نكند.در حقيقت فكر نو در ذهن انسان را مي توان به اين معنا تعبير كرد كه هر ايده و تحليل و فكر جديدي مانند رشته اي از يك زنجير است كه اگر از مغز رها نشود رشته هاي ديگر زنجير نيز بيرون نمي آيند و برعكس هنگامي كه فكري نو به بيرون از مغز هدايت مي شود با خود رشته هاي ديگر زنجير را نيز به بيرون هدايت كرده و حلقه هاي به هم پيوسته افكار نو ديگر در مغز پنهان نمي مانند. از ويژگيهاي مهم انسان انديشمند اين است كه با نگاهي دقيق و گوشهايي حساس به وقايع توجه مي كند و همين امر باعث مي شود كه با گذشت زمان ديدگاههايي كسب كند كه فاصله اي ميان آموخته هايش با آموخته هاي ديگر انسانها پديد آيد و اين فاصله؛ فاصله فكر و انديشه است.البته گاه اين فاصله به حدي مي رسد كه انسان انديشمند تفاوتي اساسي با اطرافيان پيدا كرده و به تعريفي ديگر؛ انسان عصر خود به شمار نمي آيد و همين امر سبب مي شود كه نگاه خاص و نظرات منحصر بفرد او در ديدگاه ديگران مسخره و غيرواقعي جلوه كند و اين مي تواند نشانه هايي از شكسته شدن جهل انسان و قدم برداشتن او بسوي فكر و انديشه درست و منطبق با هويت انساني او باشد.انسان انديشمند در اين مرحله مي داند كه بايد قدرت تحليل گري خود را افزايش بدهد و با صبوري و شكيبايي به راه خود ادامه بدهد چرا كه تاريخ انسانيت نيز به او ثابت كرده كه انسانهاي بزرگ و دانشمند كارهاي عظيم خود را زماني به ثمر رساندند كه در معرض استهزا و تحقير ديگران بودند و لازمه تفكيك انديشه انساني از انديشه جاهلانه مقاومت جهل در برابر نيروي انديشه و به تمسخر و تحقير گرفته شدن توسط جاهلان است و اين امري طبيعي براي كشف راههاي نو و يافتن پاسخهاي جديد است . بحث آخری كه امروز قصد مطرح كردن آن را دارم بحثي است در رابطه با مباني فكري يك انسان .از دير باز ،مباني مطرح شده در قالب دين به عنوان مباني فكري انساني قلمداد گرديده اما با گذشت زمان مشخص شده كه كه مباني فكري انساني نه تنها همسو با مباني فكري ديني نبو ده بلكه اين دو مسيرهايي متضاد و مخالف هم را مد نظر داشته اند.......!!!! مباني فكري ديني، بيشتر و تقريبا كاملا با استفاده از جهل و نياز آدميان شكل گرفته ! در اين مباني از ساده ترين نيازهاي انسان تا پيچيده ترين مشكلات اجتماعي و فلسفي و رواني آدميان با تكيه بر عوام گرايي و جهل عمومي ، نهايت بهره برداري به عمل آمده و در نهايت منافع فردي و گروهي تفكر خاصي تامين گرديده است . بنابراين با توجه به نوع هدفي كه دنبال گرديده يعني بدست آوردن قدرت با استفاده از جهل انسانها و انگشت گذاشتن روي نيازهاي مادي و روحي آدميان و توجيه امور و كنترل جامعه بر پايه توجيهات ماوراي طبيعي و آسماني، شكل خاصي از حكومت بوجود آمده كه نمونه هاي آن از پيش از قرون وسطي تا حال حاضر درك و لمس شده است كه نيازي به توضيح بيشتر ندارد. اما در مورد مباني فكري انساني مي توان با قاطعيت گفت كه اين مباني بر اساس فهم و درك و شعور انسان شكل گرفته است و اولين شرط براي فهم و درك و شعور يك فرد همان اگاهي و منطق انساني است بدين معنا كه انسان در مورد ماهيت وجودي خود، نيازها ي جسماني و رواني، قوانين طبيعي حاكم بر اين نيازها،منشاء اوليه توليد نيازها، هوشمند يا غير هوشمند بودن و يا هدف دار بودن يا نبودن اين منشاء و بالاخره مهم تر از همه ،ساختن شرايط و قوانيني خارج از اراده اين منشاء براي زيستن بهتر، از قوه تعقل و درك و منطق خود سود بجويد و هر آنچه بدست مي آيد را مطلق ندانسته و هميشه درترازوي نقد وبررسي قرار داده و به اصطلاح سيستم خردورزي را جايگزين مطلق گرايي كند. به انساني كه چنين مباني را سر لوحه نگرش و تحليل و بررسي و عملكرد خود در زندگي قرار مي دهد انسان خردورز يا انديشمند مي گويند و انچه در ادامه مي آيد نحوه عملكرد چنين انساني است ... انسان انديشمند انساني كه لحظه به لحظه به سمت و سويي حركت مي كند كه ديوارهاي جهل خويش را بشكند و در محدوده ي تازه اي قدم بردارد و فقط چنين انساني است كه مي تواند بر جامعه خويش اثر انساني و برپايه شعور بگذارد . انسان انديشمند هميشه در جستجوي يافتن راه حلي منطقي و خردورزانه براي پاسخ به سوالات خويش است اما هيچگاه راه حلي را بر نمي گزيند كه سبب تحميل مصيبتي بر ديگران شود زيرا چنين راه حلي با ساختار انساني او مغايرت دارد . انسان انديشمند انساني است كه در پي سعادت خود و ديگران است و چنين سعادتي را فقط ازمسير فهم و آگاهي و حق انتخاب ديگران دنبال مي كند و بس. نيروي محركه چنين انساني اتكا به اصل خردورزي و قوه تعقل و منطق انساني است و افتخار خود را در فهم بيشتر مي داند و نه در پيروي جاهلانه... انسان انديشمند كسي است كه كه عقايد و تفاسير و افتخارات(!!؟؟) قومي و ديني به ارث رسيده را نه تنها عقيده و تفسير وافتخار خود به شمار نمي آورد بلكه با بهره بردن ازقوه تعقل و عقل و منطق خود و بدون تعصبات جاهلانه و تقليد كوركورانه، به پالايش زير ساختهاي فكري به ارث رسيده به خود مي پردازد و هر آنچه را كه با فهم و عقل انساني منطبق باشد را مي پذيرد و هر آنچه غير اين باشد را از ذهن مي زدايد.چنين انساني بر پايه احساسات ديگران زندگي نمي كند و در جستجوي كشف حقيقت بهترين راههاي عقلي و منطقي را مي پيمايد و از تفكر و پژوهش در اين راه سود مي جويد.فهم و عقل امروزي چنين انساني برتر از ديروز اوست و فردايش نيز برتر از امروز او خواهد بود چرا كه هيچ سقفي را براي فهم و دانستن متصور نيست و هيچ خط قرمزي را براي جستجو و سوال قبول ندارد. البته چنين انساني الزاما يك فرد دانشمند ويا يك فرد داراي تحصيلات عاليه نيست زيراهركس كه از قوه تعقل برخوردار باشد مي تواند به اين مرحله دست يابد و چه بسا فرد كم سوادي كه به واسطه ذهن جستجوگر خود بتواند علم و تجربه و فهم خويش را افزايش داده و به نكات مهمي برسد كه يك تحصيل كرده ي آكادميك قادر به درك آن نباشد.اما آنچه مهم است اين مي باشد كه براي رسيدن به اين مرحله بايد زحمت كشيد ، بايد از قالب بسته ي جهل بيرون آمد ، بايد آموزه هاي مطلق گرايانه ي تقليدي را به كنار زد و بايد باور داشت كه تنها وجه تمايز انسانها با يكديگر ميزان بهره مندي آنان از قوه عقل و شعور و منطق و فهم است و بس .... و انسان فهيم و انديشمند مسيري را طي نمي كند كه با هويت انساني او در مغايرت باشد . بايد باور داشت كه وقتي نيروي زاينده ي تفكر و تعقل و منطق مستقل و بدون تعصب در جامعه اي از بين برود زندگي تكراري و بي حاصلي پديد مي ايد كه سبب مي شود انسانها در دام قراردادهاي جاهلانه و حصرهاي فكري گرفتار آيند و اين محدودكننده ي رشد جامعه خواهد بود .بنابراين آنچه انسان انديشمند براي برقراري ارتباط با ديگران برمي گزيند جرياني است از تعقل و فهم و علم و منطق و در چنين جرياني برخورد انديشه ها باهم دانسته هاي جديد را شكل مي دهند و با انتقال آنها ميان انسانها معماها حل مي گردند و جاهليت رخت بر مي بندد و سوار شدگان بر موج جهل انسانها ديگر موجي براي بهره بردن نمي يابند. انسان انديشمند زاده ي فهم است و منطق و شعور،بنابراين دانسته هايش را به ديگران منتقل مي كند چرا كه مي داند پنهان نگه داشتن دانسته هاي ارزشمند در وجود آدمي تنها منجر به دفن آنها خواهد شد .چنين انساني از فهم ديگران هراسي ندارد چرا كه منطق تفكر بر فهم و آگاهي استوار است و اين منطق جهل و ظلمت و ناداني است كه ازآگاهي ديگران مي هراسد و راههاي انتقال دانسته ها را سد مي كند و هر آنچه انجام مي دهد براي گسترش تقليد و تعصب و اطاعت جهل است و بس......