بعضي ها بر اين گمانند كه باور داشتن و با تمام وجود اعتقاد ورزيدن به موضوعي خاص ، معادل با موجه و درست بودن آن است اما اين نوع گمان، دقيقا همان فاصله اي است كه مابين تعصب و جانبداري با پذيرفتن همراه با عقلانيت وجود دارد . وقتي بدون هيچ دليل و مدركي چيزي را مي پذيريم و يا بر آن اصرار مي ورزيم در حقيقت دچار تعصب و گرفتار پيش داوري شده ايم و در مقابل وقتي موضوعي را با دلايل مي پذيريم و يا بدون دلايل كافي نمي پذيريم به وظيفه عقلاني خود عمل كرده ايم . حتما شما هم افرادي را ديده ايد كه وقتي از آنها مي پرسيد كه چرا به اين موضوع يا آن موضوع باور داريد پاسخ مي دهند : چون اين موضوع يا آن موضوع را كاملا باور كرده ام ...
مي بينيد اينگونه پاسخ گفتن ، در واقع طفره رفتن از پاسخگويي مسئولانه است . اينكه شخصي به مطلبي به هر علت باور بسيار زياد داشته باشد غير از آن است كه دلايل و شواهدي هم بر اين باورش دارد .البته اين سخن بدين معنا نيست كه هر دليل و شاهدي مي تواند توجيه كننده هر باوري باشد و در حقيقت باوري كه با دلايل و شواهد متناسب توجيه نشود هيچ فرقي با باوري كه اصلا توجيه نشده ندارد همچنان كه هر قفلي بايد با كليدي باز شود اما هر قفلي را نمي توان با هر كليدي باز كرد. باورهاي آدمي به دلايل و بر اثر زمينه هاي كاملا متنوع و گوناگون در ذهن او شكل مي گيرد . بعضي از باورها تنها به سبب تاثيرات قومي ، خانوادگي ، فرهنگي و يا تاريخي خاص مقبوليت مي يابند . شكل گيري باور در ذهن آدمي بر اثر چنين عواملي با شكل گيري آن در نتيجه به كار گيري شواهد و دلايل كافي فرق مي كند . اگر پذيرفتن باورهايي از سوي شخص تنها به سبب اوضاع خانوادگي ، قومي يا شرايط فرهنگي ويژه اي باشد پس منطقي است كه با دگرگون شدن هر كدام از اين عوامل بايد در انتظار دگرگوني هايي در باورهاي او باشيم .
با توجه به دلايل شمرده شده مي توان گفت كه شكل گيري باورها به دو نوع است :۱-باورهاي اتفاقي و بر اثر عوامل بيرون از اختيار انسان مثل خانواده و قوميت و فرهنگ كه ما را به باورهاي خاصي مجبور مي كنند و خودمان هم هيچ اختياري در اين فرايند نداريم زيرا خودمان خانواده ، مليت و يا جغرافياي سكونتمان را انتخاب نكرديم ..۲- باورهاي تحت كنترل و از روي اختيار و خود خواسته كه در اين نوع مهمترين تدبير همان در اختيار گرفتن و تغيير اختياري شرايط شكل گيري باورهاست كه براي انجام اين كار مبناي ما به جاي خانواده ، قوميت يا فرهنگ و دين خاص ، بايد دلايل و شواهدي باشد كه از درستي اين باورها پشتيباني كند.
پس مي توان گفت كه هر انساني وظيفه دارد تا جايي كه مي تواند باورهايش را از شكل ناخواسته ( نوع اول) در فرايندي آگاهانه به شكل خود خواسته( نوع دوم) در آورد و اين فرايند همان استفاده و به كارگيري شواهد و دلايل در اثبات يا تاييد باورهاست . البته نمي توانيم بگوييم كه هر گاه با به كارگيري شواهد و دلايل باورهاي خود را شكل مي دهيم به اين معناست كه حتما اشتباه نمي كنيم ...امكان اشتباه و رفتن بسوي باورهاي نادرست همواره پا برجاست اما نكته مهم اين است باورهاي شكل گرفته شده بر اثر اوضاع و احوال خانوادگي ، قومي ، اجتماعي و يا تاريخي وديني بيشتر در معرض خطا هستند و در حقيقت تلاش اصلي هر انساني اين بايد باشد كه از نادرستي و كذب باورهايش كاسته و خود را در موقعيت هاي مطمئن تري قرار دهد.
زندگی در سایه تردید
هيچ كدام از ما نمي دانيم فردا چه پيش مي آيد ...هنگامي كه گمان مي رود همه چيز به سامان و رو به راه است ناگهان رخدادي غير منتظره همه چيز را دگرگون مي كند ...اين رخداد ممكن است بر اثر اوضاع اقتصادي و يا ناشي از عوامل اجتماعي و طبيعي باشد !!!
حتي اگر خود ما نيز چنين رخدادي را در شكل حاد آن تجربه نكرده باشيم اما از دور و نزديك خبر آن را درباره ديگران شنيده ايم،،، اما همه رخدادها تنها در زندگي روزمره و در بخش آشكار زندگي اتفاق نمي افتد .... يكي از اين رخدادهاي پيش بيني ناپذير ، در ذهن و درون ما انسانها روي ميدهد. بسياري از ما در حالت عادي چنين مي انديشيم كه وضع و حالمان خوب و مجموعه باورهايمان منطقي و به قاعده اند و از درون هيچ ملال و ترديدي نداريم اما گاه و بيگاه حس مي كنيم آنچنان كه انتظار داريم نيستيم ...روزها و ساعتهايي براي ما پيش مي آيد كه در آن بي هيچ دليل و علتي احساس ناخوشايندي نسبت به بعضي امور پيدا كرده و درباره بعضي از باورهاي پيشين خود به ترديد و دو دلي دچار مي شويم ...اين ترديدها گاهي بسيار ساده هستند و منشاء عادي دارند و با كمي دقت و كنكاش به علت آنها پي مي بريم و سپس به سادگي از آنها رها شده و به آرامش پيشين باز مي گرديم اما نوع ديگر اين ترديدها به حدي تامل برانگيز و پيچيده و جدي هستند كه بر همه اضلاع و زواياي زندگي دروني و ناآشكار ما نفوذ كرده و ما را بي تاب مي كنند و در اين هنگام است كه كه به اين سو و آن سو مي رويم تا شايد از چنگ آنها رهايي يابيم و آرام گيريم اما به زودي به اين درك مي رسيم كه اين ترديدها به سادگي ترديدهاي قبلي نيستند و رهايي از آنها نيز موقتي است .
البته شايد نتوان باورها و مسئله هايي كه ترديد درباره آنها ما را آشفته مي كند ، دقيقا برشمرد اما برخي از آنها در زمره جدي ترين باورهاي ما هستند ...باورهايي كه با تولد ما، ناخواسته با ما متولد شده و رشد كرده اند و اكنون در صدد تغيير ماهيت از شكل ناخواسته به حالت خود خواسته هستند.!
پاسخ پاسخها
معنای زندگی برای کسی مفهوم است که بتواند هدف خود را از زندگی دریابد. به واقع ما در زندگی به دنبال چه هستیم ؟ بسیاری از مردم نمی توانند پاسخ کاملی به این پرسش بدهند و یا پاسخ آنها در حد و اندازه این پرسشها نیست . بعضی می گویند هدف ما تربیت فرزندان خوب است ...بعضی دیگر رسیدن به رفاه و امنیت را در زندگی هدف می شمارند و گاهی هم به اهدافی مانند رسیدن به عدالت و محو تبعیض از جامعه بشری و یا رهایی از رنج و محنت و رسیدن به آرامش و مانند آن اشاره می کنند ، اما فارغ از امکان رسیدن یا نرسیدن به این اهداف ، آنچه واضح است این می باشد که حتی اگر این اهداف قابل وصول نیز باشند باز پاسخگوی معنای زندگی نیستند و نمی توان آنها را معنای زندگی به شمار آورد و در واقع هدف نهایی هدفی است که نتوان پس از آن هدف دیگری را فرض کرد . هر هدفی که خود به پرسش دیگری درباره هدف بینجامد نمی تواند هدف نهایی باشد و در حقیقت هدف نهایی هدفی است که خود عاملی برای رسیدن به هدف دیگری نباشد و آن پاسخ نهایی که پس از آن دیگر نمی توان این پرسشها را مطرح کرد همان هدف نهایی و به عبارتی صحیح پاسخ پاسخهاست .
بسیاری از نظریه پردازان و بخصوص نظریه پردازان دینی کوشیده اند که چنین هدفی را فراروی زندگی آدمی به تصویر بکشند و آن را در رسیدن به سعادت اخروی و رهایی از رنج این جهانی و مانند آن به شمار آورند ولی فقط با اندکی تفکر،آیا نمی توان پرسشهای بی شمار دیگری را برای لزوم رسیدن به چنین سعادتی و فهم آن و نحوه رسیدن و چرایی رسیدن به آن مطرح کرد ؟؟؟؟؟!!!!!
